شور و شیرین
از هر دری سخنی
مرد ساده لوح و جهانگرد در زمان شیخ بهایی جهانگردی به اصفهان سفر کرد و در گوشه ای از میدان نقش جهان نشست و قصدش این بودکه میزان اطلاعات مردم اصفهان را محک بزند. شیخ بهایی از سوال عجیب آن مرد چیزی نفهمید. علمای بسیاری آمدند، اما هیچ یک را یارای پاسخگویی به آن سوالات نبود. در این هنگام مردی روستایی به همراه خرش که بر آن تره بار حمل میکرد، از آن میدان گذر کرد علت شلوغی را جویا شد. به او گفتند که این اجنبی سوالی عجیب دارد که ما از پاسخ آن عاجزیم. مرد ساده لوح گفت: بگذارید تا من پاسخش را بدهم.مرد جهانگرد دایره ای روی زمین کشید. مرد روستایی آن دایره را به دو قسمت کرد، مرد جهانگرد یک بیضی کنار دایره رسم کرد و مرد روستایی نیز یک پیاز کشید. جهانگرد انگشت اشاره اش را به طرف او دراز کرد و مرد روستایی دو انگشت را به سوی او گرفت، مرد جهانگرد با خوشحالی از جا برخاست و به آن مرد تحسین گفت. شیخ بهایی از جهانگرد پرسید: چه پرسیدی و چه جواب شنیدی؟ گفت: من کره زمین را کشیدم او دو نیم کره اش را نشان داد. من پرسیدم آیا زمین یک لایه دارد؟ جواب داد خیر چند لایه است. سپس پرسیدم آیا خدا واحد است؟ جواب داد پس فکر کردی دوتاست. شیخ بهایی مرد روستایی را که در حال رفتن بود صدا زد و گفت: ای مرد چه سوالاتی شنیدی و چه جواب دادی؟ گفت: او یک نان کشید، من آن را نصف کردم و گفتم نیم از نانت برای من. او یک تخم مرغ کشید و گفت نانش را با آن میخورد. من هم چون پیاز داشتم شکل پیاز را کشیدم. او گفت: با یک انگشت توی چشمت میزنم، من هم جواب دادم با دو انگشت میزنم توی چشمانت. - عشق برای تمام عمر پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!




